سه شنبه 1385/12/08
خیلی چیزهارانمی دانم
نمی دانم این همه سنگ توالت پشت شیشه فروشگاههای این شهرچه می کنند
و این آدمکهای پلاستیکی پشت قاب شیشه ای چرا دائم حرف می زنندوگوشم را کر کرده اند
توی این شهر رهگذرانی که به این سو و آن سو می روند زیادند
اینجا پیرمردهارا می گیرند و توی قفس می کنند کنار مرغ عشق ها
هربارکه ناخنهایم درازمی شود ازترس رشد بی وقفه سلولهای درونم
وازترس پیری آنهارامی بلعم
ودور و برم رانگاه می کنم که مباداکسی مرادیده باشد
موقعیت جغرافیایی این شهر آنقدر بی در و پیکراست که
بادهای سوزناک همه جا توی کوچه هاتوی خیابانهاجولان می دهد.....
هربار که متولد می شوم ازترس مرگ به یکباره پیر می شوم
وبازمی ترسم که رهگذران قفس به دست به من نزدیک شوند
مرادرقفس کنار {پیرمردها} و کنار{مرغ عشق ها}جادهند
نوشته شده توسط رضا در ساعت 3:45 | لینک
|