تبليغاتX
ب ن ش ی
(...)

درست مثل فيلم[حرفه اي].لوك بسون

جنايت كارساده دلي كه شير مي خورد

افرادي كه شير مي خورندباشير ماًنوسندپاك وطبيعي هستند

به سفيدي شير

فطري هستندوسالم

درست مثل مردم تهران،افرادي كه صبح زوددرصف شيرايستاده اند

صف شير...صف شير...جنایت کاران ساده دل...

نوشته شده توسط رضا در ساعت 1:36 | لینک  | 

لويي ژوه درجايي گفته:

بازيگري بازي است كه خودمان لذت ببريم ياديگران ازبازي لذت ببرند؟

اين سئوالي است كه بازيگربايدازخودش بپرسد

من مي گويم مادرزندگي بازي مي كنيم

آن چيزي كه نيستيم،ودرعين حال خودمان هم هستيم

(مااززندگي لذت مي بريم‌‌‍) يا(درجستجوي زندگي لذتمندانه هستيم)

آياهميشه دوگانه نيستيم،هميشه دوبل نيستيم؟

چيزي بين   من   و    او

اين نقش ما نيست كه دائم دارد (ما) رابازي مي كند!

.......شايدمعجزه بازيگري همچون انسان بودن درعدم ثبات است؟!

چيزي بين من واو

 

نوشته شده توسط رضا در ساعت 1:27 | لینک  | 

اينجازمستان است و ديربازيست كه زمستان آمده
يادم مي آيدزماني كه تابستان بود و همه چيزنارنجي وگرم
زمستان سپيددردلم لانه كرده
دلم به حال درختان سياه وكبودشده ازسرما مي سوزد
و خوشحالم ، از اينكه
زمستان گودالهاي ميان سنگ فرش خيابان شهرم راپرمي كند
پر  از  آب
ومن هنگامي كه مي دوم.گامهايم خيس مي شود
و پاهايم توان تازه مي گيرد
نوشته شده توسط رضا در ساعت 1:36 | لینک  | 

خیلی چیزهارانمی دانم

نمی دانم این همه سنگ توالت پشت شیشه فروشگاههای این شهرچه می کنند

و این آدمکهای پلاستیکی پشت قاب شیشه ای چرا دائم حرف می زنندوگوشم را کر کرده اند

توی این شهر رهگذرانی که به این سو و آن سو می روند زیادند

اینجا پیرمردهارا می گیرند و توی قفس می کنند کنار مرغ عشق ها

هربارکه ناخنهایم درازمی شود ازترس رشد بی وقفه سلولهای درونم

وازترس پیری آنهارامی بلعم

ودور و برم رانگاه می کنم که مباداکسی مرادیده باشد

موقعیت جغرافیایی این شهر آنقدر بی در و پیکراست که

 بادهای سوزناک همه جا توی کوچه هاتوی خیابانهاجولان می دهد.....

هربار که متولد می شوم ازترس مرگ به یکباره پیر می شوم

وبازمی ترسم که رهگذران قفس به دست به من نزدیک شوند

مرادرقفس کنار {پیرمردها} و کنار{مرغ عشق ها}جادهند

 

نوشته شده توسط رضا در ساعت 3:45 | لینک  | 

صدای بلندی آمدسپس آسمانهاوزمین به هم ریخت وفضاراپنبه زده شده پرکرد

روزموعودفرارسید،

عیسی باساکش ازپس دیگری فرودآمد و هرکسی روی تنها کاشی که برایش

قرارداده بودند،ایستاد

وقتی استادیوم مملو ازجمعیت شد او بوسیله بارغه ای ازالکتریسیته خاصش

آپارات قدیمی راروشن کرد و فیلم روی پرده جان گرفت......

فردای آن روزهمه به سرکارخود رفتندوآن فیلم سرنوشت آنهاراتعیین کرده بود. 

نوشته شده توسط رضا در ساعت 1:28 | لینک  | 

آیا بنشی حق داشت توی فیلم و دیالوگ های فیلم

تغییرایجاد کنه؟ آیا اصلا"بنشی می تونست بی هیچ

 کم وکاستی فیلم روتعریف کنه یا ناچاربه این تغییربود

ما و آدمهای دوروبرمون شباهتهای زیادی به بنشی ها

داریم ... شاید .

همه مادنیارو ازدریچه خودمون تعریف می کنیم

و به خودمون حق می دیم اون طورکه می خوایم دنیارو

برای دیگران شرح بدیم . این طور نیست!

نوشته شده توسط رضا در ساعت 5:16 | لینک  | 

واقعا"بنشی فیلمها روچطورتعریف می کرد همون طوری که روی پرده نمایش داده می شد؟

وقتی فیلمها صدایی نداشتند بنشی ازکجا می دانست که آدمهای توی فیلم به هم چی می گن

اگراین فرض روبگذاریم که بنشی فیلم روقبل ازپخش می دیده...آیاسئوال مامنتفی می شه؟!!

آیا بنشی علم الغیب داشت؟

اصلا" آیا بنشی ها، چرت وپرت تحویل آد مهایی که توی سینما نشسته بودند نمی داد ند؟!!

چه کسانی بنشی می شدند؟

نوشته شده توسط رضا در ساعت 3:34 | لینک  | 

درابتدای ورودسینما به شرق دورفیلمهای ثامت راکسی روایت می کرد

یعنی باذوق هنری اش یک نوع پیش پرده خوانی می کرد

( به این شخص  بنشی می گفتند)

نوشته شده توسط رضا در ساعت 3:10 | لینک  |